|
بـ ـاران باشد٬تـ ــو باشیـ ٬یک خیابان بـ ـــیـ انتها باشد...به دنیـ ــا می گویم خداحافظ!
|
|
|
آن روزهآ... مَن تـو یِکـ کـــآفهـ قَهــوه تُرکــ مینوشیدیمُ بِینِ مآ تَنهــآ ـــُـکوت بودُ ـــُـکوت!
این روزهآ... مَن تَنهــآ هَمان کـــآفهـ قَهوه تُرکــ مینوشَمُ جآیِ تَمـآمِ آن ـــُـکوت هآ حَـرف میزَنَم بآ خــــودَم! +این جا سَرده...خیــلی سَرد! جــآیی که مَن زنده گی می کُنم٬
بــاران نِمی بارَد و آسمــانَش با هَمان بُخــلی که بَرادَران٬ یوسُــف را به چــآه اَنداختَند به زَمینــیان می نِگــَرَد... جــآیی که مَن زنده گی می کُنم٬ چهــار فَصل دارَد٬ چهــار پائیــــز! جــآیی که مَن زنده گی می کُنم زَمیــن نام دارَد! یَعقــوب! اَز دِلِ تــاریخ بیرون بیــا این جــا سَخت خُشک سالیست... دِهقــانِ فَداکار!
تــو در روزگاریـ زیستیـ که مَــردیـ اَمّا٬ مَن در روزگاریـ نَفَس می کشم که زَنــیـ +مسیجی که کُلی به هَمَم ریخت!
+ نــيـــــــــروانـا
شَبِ سَردی بود٬
دیشَب! آنقَدر سَرد که
از دَهآنَت بیرون نَیآمده
دستان منـ نمی توانند
گروس عبدالملکیان
خیـالَت را٬
هَـوایَت را٬ یــادَت را دودــ میکُنم... باز سَرگیـــــجه هایم هوای تــــــو دارند...
+ نــيـــــــــروانـا
ورق می زنی
زیرُ رو می کنی دِلــــــــم را دنبالِ چه هستی؟ دیگر غروری ندارم وقتی "تو" ندارم٬ بخــوان مرا با فونتی دُرُشت نوشتم آنقدر دُرُشت که به چشم بیاید تنهایی ام دُرُشت تر از بی توجُهی های مُضمِنت نیازم را بی پَروا فریاد می کنم به یک نفر هَمـ ـبُغض ترجیحآ هَمـ ـراه جهتِ هَمـ ـدَردی نیازمندیم. + دلم فروردینُ اردی بهشتِ ۸۸ رو میخواد٬با همه ی تلخیش! فضا سنگینٍ
تو هاله های دود چشماتُ می بینم روبروم نشستیُ بینِ منُ چشمات فـ ـا صـ ـلـ ـه یه میزِ وُ دو تا فنجون قهوه... قهوه تلخ... تلخ مثلِ حرفات تلخ مثلِ تمومِ اون ساعت هایی که برای دیدنت انتظار می کشیدمُ حتّا توی خیالتم نبودم... من بازم دارم توهم می بینم بازم تو نیستی بازم من موندمُ دوتا فنجون یه میزُ دوتا صندلی یه کتابِ شعرُ یه پائیزِ سرد هاله های دودُ رنگِ عجیبِ چشمات... یک "باران" می گویی٬ هزاربار خیس می شوم زیرِ رگبارِ صدایت... تو٬
هيچگاه دزد خوبي نميشوي! اين را وقتی فهمیدم که نگاهت را از من دزدیدی! |
|